سخن آغازین

آغاز می کنم با نام و یاد مزدا اهورا، خداوند جان و خرد، خرد خردها و جان جانان

آغاز می کنم با نام و یاد اشو زرتشت، پیامدارِ وَخشوَر[۱]، آن بزرگمرد ایرانی، آن مانترَن[۲]، کسی که سخنان اندیشه برانگیز گفت و ایرانی را با سراندیشه و منش مهرورز و خردپیشه و نگاهبان جان و زندگی دوباره آشتی داد. ایرانی ای را که دیرزمانی با خدایان مهرورز و شاد و افشانندۀ خود و با پهلوانان و جوانمردان خود از سیامک و جمشید گرفته تا زال و رستم و تا فرانک و فریدون و کاوه و ایرج و دیگر نمادهای آرمانی خود با شادی زیسته بود. ایرانی ای را که هر از چند گاهی با زندگی کُشان و جان گیران و مغزخوران و خردبرباد دِهان زَهاکی یا اَژی دهاکی روبرو گشته و جان ها داده تا آنکه برآنها پیروز شده و دوباره به نگاهبانی زندگی و خرد سروشی خود بازگشته است.

آغاز می کنم با نام و یاد همۀ دیگر انسان های راستی جوی و راستی خواه و همۀ نیکزنان و نیک مردان ایران و جهان.

این سری گفتارها/نوشتارها در پاسخ به ندای کسانی است که دیری است به دین و آیین و فرهنگ مادری خویش مانده اند و یا بازگشته اند و یا در کار شناختند برای بازگشت. بازگشتی به ریشۀ خویش، به گوهر خویش، به خدای خویش، به خویشتنِ خویش. باز می گردند تا دوباره به راستی روی آورند. باز می گردند تا از دروغ روی بگردانند. باز می گردند تا از غم و رنج رسته و به شادی و خشنودی برسند. باز می گردند، زیرا که آگاه شده اند چه چیز را از دست داده اند و یا از دستشان گرفته اند، همانا خویشتن را و آزادی و آرامش را، زندگی را، پیشروی را، نوگرایی را، نوشوی همیشگی را و جوانی را. آری جوانی را.

آری، این جوان، یا درست تر بگویم، منش جوانی است که یک فرهنگ را (و مردم دارای آن را) همواره تر و تازه و زنده نگاه می دارد. و البته چنین منش جوانی، دارای نیرو و توان است، نیرویی که از راستی مایه می گیرد و سازنده است.

دین و فرهنگ ایرانی، فرشوگرد (بوده) است، همانا تازه شو و تازه گردان و هنوز هم گوهر آنرا در خود دارد، اما شوربختانه آن اندازه گرد و خاک و خار و خاشاک روی آن را گرفته است که نور و روشنایی آن گوهر تابناک را کم سو گردانده است. این خویشکاریِ من و توی ایرانی است که اگر خوشبختی و رستگاری خود و میهن و حتا جهان را می خواهیم باید که نگاهی ژرفتر به خود بیندازیم تا زیر اینهمه لایه های گاه تیره و سیاه آن را ببینیم و به بیرون بکشیم. آن زمان است که می توانیم با نور آن راه را روشن کنیم و در جادۀ زندگی پیروزمندانه به پیش برویم.

برای اینکار هم باید یک چیز را با تمام هستی خود، با همۀ خرد خود و با همۀ مهر و دریافت (احساس) خود ببینیم و بفهمیم و خود را با آن یکی گردانیم. و آن این است که بدانیم:

ما آزادیم و آزاد آفریده شده ایم تا خود، هر آن، راه خود را برگزینیم و البته پاسخگوی گزینش خویش هم باشیم. هر آنچه که آزادی را از ما گرفته است، خدایی نیست بلکه ساخته و پرداختۀ سیستم های باوری است که بنیان شان بر بستن دست و پای آزادی در تاریک خانه های ترس و خشونت و خرافات است. آن سیستم های خشک و بسته نیز بازوهای خود را می سازند. بازوهایی که کارشان تنها نگاهبانی از تاریکی و بیخردی است زیرا خود نیز راه دیگری را نمی بینند. آنان نیز نور را از دست داده اند. همان لایه هایی که تو در تو روی نور افتاده اند.

اما، در همین تو در توهای تاریک زندگی است که انسان می آموزد. می آموزد که هر چه تاریکی انبوه تر باشد، کوچکترین ذره نور نیز خود را بیشتر نشان خواهد داد. اما باید هشیار بود که اگر این توده تاریکی نیز بی اندازه گردد و درهم فشرده شود می تواند سوراخ های سیاهی بوجود آورد که همه چیز را در خود بکشد و توان برون رفت را از دست بدهد. پس بخود آییم و تا دیر نشده روشنایی را دریابیم.

روشنایی چیست؟ روشنایی، همانا باور به راستی است و همانا جستجوی (همیشگی) راستی یا حقیقت است. حقیقتی که البته به شکل ناب آن هیچگاه روشن و یا تعریف نمی تواند بشود اما آن اندازه در خود کشش مهرآمیز دارد که انسان را همواره به سوی خود می کشد. برای رسیدن به آن حقیقت، که خشنودی نهایی است، راهی نیست جز با راستی زیستن، جز با واقعیت ها روبرو شدن و فریب ندادن خود و دیگران یا به گفتۀ زیبای فرهنگ ایرانی از زبان شاه نامه ها و فردوسی توسی، نژادین فرزند ایران زمین،چنگ وارونه نزدن! دروغ بزرگترین دشمن است.

به خود آییم و به خودآیی رسیم.


[۱] وخشور vaxsh . وَخش به چیم سخن، گفتار و همچنین رشد کردن و بالیدن. وَر همانا “دارای”، پس وخشور همانا دارای گفتار و سخنانی که رشد می دهند و می بالانند.

[۲] مانترن mântran گویندۀ سخنان اندیشه برانگیز. مانتر  mântraهمانا سخنان اندیشه برانگیز . مان یا من mana همانا اندیشه.

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | پاسخ دهید: